خرید بک لینک
خاله م دیشب یه داستان و فرستاد که من باید تصحیحش میکردم از اونجایی که انگلیسیش خوب نیست

از اونجا هم متناشو میفرسته برای من و من براش درست میکنم قرار شد امشب براش بفرستم که اومدم خونه

دیدم نتم تموم شده ، بعد از افطار رفتم متنشو نوشتم و کارت بابام و گرفتم ورفتم عابر بانک ب کارت خودم پول

ریختم چون بابام رمز دوم نداره نزدیک عابر رسدیم دیدم رمزو یادم رفته گوشیمم نبرده بودم

دور زدم دوباره اومدم خونه رمز و پرسیدم و برگشتم خونه

حالا لپ تاپم قاطی کرده بود و لی آخرش درست شد و من تونستم براش بفرستم

راستی امروز سالگرد ازدواج هما بود یکی از همکارا سال پیش دقیقا از عروسیش برگشته بودیم

ساعت 2 ظهر بهش پیام دادم و تبریک گفتم ولی همه بعدا تو گروه تبریک گفتن

چقد یک سال زود گذشت من که باورم نمیشه از عروسی هما ی سال بگذره

| یکشنبه هفتم خرداد ۱۳۹۶| ۱۱:۲۷ ب.ظ|❤ رَهــــــآ ❤|

برچسب: نویسنده: کاوه رحمانی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 4:27

صفحه بندی