همین الان داشتم بهش گوش میدادم و کلی لذت بردم ، بارون و از موقعی دوست دارم که با یکی که بهترینم بود
زیر بارون نشسته بودیم و حرف میزدیم ، قبلش هم بارون و دوس داشتم ولی از اون ب بعد بیشتر شد
ولی چند سالی بود که با بارون اومدن هیچ حسی بهم دست نمیداد، آخه احساسم یخ زده بود
دیگه کسی که باهاش خاطره داشتم نبود ، دیگه اون نبود تا باهاش حرف بزنم
یادمه روزآی سختی رو گذروندم همون سال بود که مادربزرگم ، خاله هام و دایی هام از ایران رفتن
خواهرم (کسی که عزیز تـــر از جانم بود نامزد کرد و بعدش عقد کرد ) من خوشحال بودم که خواهرم نامزد کرده
بود ولی میدونستم که کم کم ازش دور میشم و دیگه نمیتونه همه جا باهاش برم و دیگه نمتیونم بیتشر وقتارو با
اون سپری کنم و همینجوری هم شد ما از هم خیلی دور شدیم خیلی خیلی دوووور ، و درد ِ عشق
این سه تا با هم تو ی مدت خیلی کوتاه اتفاق افتاد ، هنوزم یادش میفتم فکر میکنم ی خواب ِ طولانی بوده
منی که بیشتر روزهای هفته رو خونه ی مادربزرگم بودم و با اونا انس گرفته بودم
یهووییی از همشون جدا میشم یهویی میبینم که اونا رفتن و خونشون خالیه
خونشون پر از وسایلاشونه ولی خودشون نیستن ، وقتی رفتن ی سکوتی عجیب همه جا رو فراگرفت
من موندم و ی عالمه خاطره (یادمه روز قبلش دندون عقلم رو کشیده بودم وخیلی فَکَم درد میکرد)
ولی نشستم و گریه کردم و گریه ، باورم نمیشد اونا رفته باشن
باورم نمیشد اینقد تنها شده باشم
ولی اونا رفته بودن
یادمه روز رفتنشون رو 16 شهریور 1391 روزی که مارو از هم جدا کرد این وبلاگ و هم برای خاله م درست کردم
موقعی که اونور بود www.myaunt.blogfa.com
روزها خیلی زود گذشتن و حالا تقریبا 5 سال از اون روز میگذره
حالا من عادت کردم به ندیدن اونا و عادت کردم به اینکه فقط صداشونو بشنوم من 5 ساله که خونشون نمیرم
5 ساله که خونشون نمیخوابم 5 ساله که همه چی تغییر کرده ، رهـــا تغییر کرده رها دیگه اون رهای سابق
نیست ، اونی نیست قبلا بود من 5 سال از عمرم گذشته بدون اونا
5 ساله ک هیچ فامیلی نیست که برم خونشون و اونجا بمونم چند روز
رها 5 ساله که از همه ی اینا جدا شده ولی هنوزم این اتفاقات آزارش میده
رهـــآ 5 ساله که از عشقش جدا شده ولی هنوز نتونسته دل ب کسی دیگه ببنده
رهــــآ امشب دلش خیلی گرفته خیلی خیلی میدونم که اینجارو میخونی ی روزی پس بخون حالی که من دارمو
همه ی اینارو موقعی نوشتم که قطره های اشک نمیزاشتن خوب ببینم
برچسب:
نویسنده: کاوه رحمانی